محمد تقي جعفري
277
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
بوتهء خار زشت در گلستان سرسبز و پر از گل ورياحين همواره آزارش مىدهد . پنج - عشق معمولى انديشه وعقل ونيك و بد وتعهد وبىخيالى و هست و نيست را در هم مىريزد و چيزى را از آنها مىپذيرد كه وسيلهاى براى ديدار ووصال معشوقش باشد ، در صورتى كه در عشق الهى هر چه را كه در جهان هستى وجود دارد و آن چه را كه براى انسان شدن مقرر است به ديدهء احترام مىنگرد ومىگويد : جهان چون خطَّ وخال و چشم وابروست كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست اگر يك ذره را برگيرى از جاى خلل يابد همه عالم سراپاى شيخ محمود شبسترى عاشق الهى چگونه مىتواند چشم بينندهء خود را نابينا و گوش شنوايش را كر و زبان گويايش را لال وعقل وانديشه اش را با جنون معامله كند ونيك و بد وتعهد وبىخيالى و هست و نيست را يكسان ببيند ، در صورتى كه همهء امور را جلوه گاه مشيت محبوبش مىداند ؟ شش - اگر كسى نابينا از مادر متولد شود ، ولى اين قدرت مغزى را داشته باشد كه تفاوت ميان هست و نيست وحقارت وعظمت وقدرت وناتوانى را درك كند ، مىتوان او را با عشق وعلاقه به سوى خدا رهسپارش كرد ، اما مىتوان براى چنين شخصى دم از زيبايى صورى عشق آفرين زد ؟ هفت - چنان كه از نوع موجودات هستى به عنوان علت نمىتوان نوع عليت خداوندى را درك كرد و از بزرگى موجودات مادى نمىتوان بزرگى خدا را تشخيص داد ، همچنين از زيبايى كاينات نمىتوان جمال الهى را دريافت كرد ، زيرا تفاوت ميان عليت و بزرگى وزيبايى در خدا وموجودات همان تفاوت است كه ميان عليت و بزرگى وزيبايى يك باغ مادى عينى و روح فعال باغبان با عظمت وزيبا وجود دارد . ملاحظه مىشود كه امور مزبوره در طرفين شبيه يكديگر نمىباشند . زيبايى